نشد...
به تیتر رجوع کنید!
حرف بی ربط: بازم اومدم که دری وری بگم!
به تیتر رجوع کنید!
حرف بی ربط: بازم اومدم که دری وری بگم!
آنجاست که یک مرد در دل شب بگرید...
حرف ربط: نمی دانم!
لینک دانلود : کتاب استانداردهای نقشه کشی
حرف ربط: چقدر حرف بی ربط!
گفتم می خندم،از آن رو که دیگر از من چیزی باقی نمانده.
گفتم می خندم؟نه،نمی دانم!شاید این گریستن است.
می دانم این تمام شدن است...
حرف ربط: شانه های سایه ام می لرزند،شاید به پایان من می خندد.نمی دانم!شاید هم می گرید...
از عذاب جاده خسته،نرسیده و رسیده آهی از سر رسیدن،نکشیده و کشیده
غم سرگردونیامو،با تو صادقانه گفتم اسمی که اسم شبم بود ،با تو عاشقانه گفتم
با تنم زخمی اگه بود،بی رمق بود اگه پاهام تازه تازه با تو گفتم،اگه کهنه بود دردام
تو تموم طول جاده،که افق برابرم بود شوق تو راه توشه ی من،اسم تو همسفرم بود
من دل شیشه ای هرجا،هر شکستن که شکستم زیر کوه بار غصه،هر نشستن که نشستم
عشق تو از خاطرم برد،که نهیفم و پیاده تو رو فریاد زدمو باز،خون شدم تو رگ جاده
نیزه ی نمباد شرجی،وسط دشت تابستون تازیانه های رگبار،توی چله ی زمستون
نتونستن نتونستن جلوی منو بگیرن از من خسته ی خسته شوق رفتنو بگیرن
حالا که رسیدم اینجا،پر قصه برا گفتن پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن
و حالا امروز:
تو رو با خودم غریبه،از خودم جدا می بینم خودمو پر از ترانه،تو رو بی صدا می بینم
حرف ربط: من سرگردون ساده،تو رو صادق می دونستم این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم
حرف ربط2:چیزی هست که نگفته باشم؟
این شعر خیلی مصداق داره،خدا کنه شما نباشید...
چند روز پیش یکی از فیلم های طنزپرداز معروف و به نظر من خارق العاده را می دیدم.یک صحنه به نظرم خیلی جالب آمد.مرد طنز پرداز از برج بلندی بالا رفت.وقتی به نوک برج رسید افتاد اما به عقربه ی ساعتی که در نوک برج نصب شده بود آویزان شد و این صحنه اوج کار بود.مردی که در نوک یک برج به عقربه ی یک ساعت آویزان است...
این مرد که مشخصه ی اصلی او در تمام کارهایش کلاه و عینک اوست کسی نیست جز هارولد لوید.طنز پردازی که به نظر من اگر برتر از چاپلین نباشد،چیزی از او کم ندارد.
حرف ربط: از صحنه ی توصیف شده چه برداشتی می کنید؟
امروز را بخشیدم،
فردا را...
نمی دانم!؟
حرف ربط: شما می دانید؟اگر بگویید آری،دروغ گفته اید...
تنها نبودم.
مادرم با لباس گل گلی نه چندان نو پیش من نشسته بود.
پدرم هم دستهایش رو به آسمان بالا بود،انگار که می خواست دعا کند اما چیزی نمی گفت.چیزی نمی توانست بگوید.او بالا نشسته بود.
من هم که چشمانم نم کشیده بود.این بود همه چیز من و خیلی بود...
حرف ربط: تبریک...
چند سالی گذشت و من به مدرسه رفتم.روز اول که فرار کردم.بعد واسم عادی شد و تازه خیلی هم کیف می کردم.با دوستام گرگم به هوا و بالا بلندی بازی می کردیم.
من بدجوری از زندگی بازی خوردم. حالا دیگه هیچی واسم نمونده،حتی بابام که مثل همون دوچرخه،داغون شده.
کاش همه ی زندگی خواب بود.کاش می شد بر میگشتم به همون دوران بچگی و با اون دوچرخه ی داغون بازی می کردم.کاش می شد...
حرف ربط: دستاتو می بوسم،می پرستم بابا از خودم از دنیا،خیلی خستم بابا
آیت آرند که نباید گویی باید. گفتم:پس شاید آید.
چه آید چه نیاید،امانت است نزد او دل من و دل او نزد من. پس در ساحت دل خود کس را بار نتوانم داد جز به دوستی و عشق کس در دلم نپاید جز او که باید...
حرف ربط: عشق همین باید و نبایدهاست،البته به نظر من!
اینم یه بیماری روانیه. نیست؟؟