تبليغاتX
قتل عام سایه ها

قتل عام سایه ها

نشد...

از وقتی که رابطه ی خودم را با دیگران بریده ام ،می خواهم خودم را بهتر بشناسم اما...

به تیتر رجوع کنید!

حرف بی ربط: بازم اومدم که دری وری بگم!

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 15:32  توسط mo3n  | 

فاجعه

دانی اوج یک فاجعه کجاست؟

آنجاست که یک مرد در دل شب بگرید...

حرف ربط: نمی دانم!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 22:48  توسط mo3n  | 

لینک دانلود کتاب "استانداردهای نقشه کشی" برای دانشجویان معماری

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم فروردین 1389ساعت 15:58  توسط mo3n  | 

امشب...

امشب در دل شوری دارم،یعنی دلم شور می زند.امشب هم باید به ماه خیره شوم و به خاطرات خوبم فکر کنم تا حسرت تلخی های امروز را بچشم.ماه از رو می رود اما من همچنان تلخم.مرور خاطرات گذشته مور مور اندامم را دلیل می شود ،ماهیچه های بدنم منقبض می گردند،چشمانم را تنگ می کنم و باز احساس تلخی دارم.به روی ماه خورشید سلام می کنم و به این نتیجه ی تکراری می رسم که:   باید با قسمت کنار آمد و به زندگی ادامه داد!

حرف ربط:  چقدر حرف بی ربط!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم فروردین 1389ساعت 21:18  توسط mo3n  | 

پایان من

ذره ذره رو به اتمامم و هر لحظه به کلمه ی مضحک "آینده" می خندم.

گفتم می خندم،از آن رو که دیگر از من چیزی باقی نمانده.

گفتم می خندم؟نه،نمی دانم!شاید این گریستن است.

                                                می دانم این تمام شدن است...

حرف ربط: شانه های سایه ام می لرزند،شاید به پایان من می خندد.نمی دانم!شاید هم می گرید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 18:53  توسط mo3n  | 

از عذاب جاده خستم...

دیروز می خواندم:

از عذاب جاده خسته،نرسیده و رسیده      آهی از سر رسیدن،نکشیده و کشیده

غم سرگردونیامو،با تو صادقانه گفتم        اسمی که اسم شبم بود ،با تو عاشقانه گفتم

با تنم زخمی اگه بود،بی رمق بود اگه پاهام       تازه تازه با تو گفتم،اگه کهنه بود دردام

تو تموم طول جاده،که افق برابرم بود         شوق تو راه توشه ی من،اسم تو همسفرم بود

من دل شیشه ای هرجا،هر شکستن که شکستم        زیر کوه بار غصه،هر نشستن که نشستم

عشق تو از خاطرم برد،که نهیفم و پیاده                تو رو فریاد زدمو باز،خون شدم تو رگ جاده

نیزه ی نمباد شرجی،وسط دشت تابستون               تازیانه های رگبار،توی چله ی زمستون

نتونستن نتونستن جلوی منو بگیرن         از من خسته ی خسته شوق رفتنو بگیرن

حالا که رسیدم اینجا،پر قصه برا گفتن             پر نیاز تو برای آه کشیدن و شنفتن

و حالا امروز:

تو رو با خودم غریبه،از خودم جدا می بینم              خودمو پر از ترانه،تو رو بی صدا می بینم


حرف ربط:  من سرگردون ساده،تو رو صادق می دونستم         این برام شکسته اما، تو رو عاشق می دونستم

حرف ربط2:چیزی هست که نگفته باشم؟

این شعر خیلی مصداق داره،خدا کنه شما نباشید...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 20:54  توسط mo3n  | 

برداشت آزاد!

  چند روز پیش یکی از فیلم های طنزپرداز معروف و به نظر من خارق العاده را می دیدم.یک صحنه به نظرم خیلی جالب آمد.

مرد طنز پرداز از برج بلندی بالا رفت.وقتی به نوک برج رسید افتاد اما به عقربه ی ساعتی که در نوک برج نصب شده بود آویزان شد و این صحنه اوج کار بود.مردی که در نوک یک برج به عقربه ی یک ساعت آویزان است...

این مرد که مشخصه ی اصلی او در تمام کارهایش کلاه و عینک اوست کسی نیست جز هارولد لوید.طنز پردازی که به نظر من اگر برتر از چاپلین نباشد،چیزی از او کم ندارد. 

حرف ربط: از صحنه ی توصیف شده چه برداشتی می کنید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم فروردین 1389ساعت 9:51  توسط mo3n  | 

روزها...

دیروز را سوزاندم،

             امروز را بخشیدم،

فردا را...

            نمی دانم!؟

حرف ربط:  شما می دانید؟اگر بگویید آری،دروغ گفته اید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 10:21  توسط mo3n  | 

احساس زیادی کردم!

لحظه ی تحویل سال نو بود.زمین می خواست دور بزند،شاید ما را!

تنها نبودم.

مادرم با لباس گل گلی نه چندان نو پیش من نشسته بود.

پدرم هم دستهایش رو به آسمان بالا بود،انگار که می خواست دعا کند اما چیزی نمی گفت.چیزی نمی توانست بگوید.او بالا نشسته بود.

من هم که چشمانم نم کشیده بود.این بود همه چیز من و خیلی بود...

حرف ربط: تبریک...

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم فروردین 1389ساعت 9:35  توسط mo3n  | 

کاش می شد...

بچه بودم.خوش بودم.بابام واسم یه دوچرخه ی داغون خرید که شد همه ی زندگیم.هم بابام و هم دوچرخه. تمام دلخوشی من شد،صبح تا شب میرفتم باهاش صفا می کردم.هیچ وقت یادم نمی ره اون روزی رو که دزد بردش.تا چند وقت دمق بودم.تو لاک بودم و گریه می کردم.بابا به من دلداری می داد که غصه نخور عزیزم،واست یه نو می خرم.من می دونستم که از این پولا نداریم.تا چند روز که گذشت و واسم عادی شد.

چند سالی گذشت و من به مدرسه رفتم.روز اول که فرار کردم.بعد واسم عادی شد و تازه خیلی هم کیف می کردم.با دوستام گرگم به هوا و بالا بلندی بازی می کردیم.

من بدجوری از زندگی بازی خوردم. حالا دیگه هیچی واسم نمونده،حتی بابام که مثل همون دوچرخه،داغون شده.

کاش همه ی زندگی خواب بود.کاش می شد بر میگشتم به همون دوران بچگی و با اون دوچرخه ی داغون بازی می کردم.کاش می شد...

حرف ربط: دستاتو می بوسم،می پرستم بابا        از خودم از دنیا،خیلی خستم بابا   

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 13:59  توسط mo3n  | 

باید پاید...

گفتم:او باید آید.

آیت آرند که نباید گویی باید. گفتم:پس شاید آید.

چه آید چه نیاید،امانت است نزد او دل من و دل او نزد من. پس در ساحت دل خود کس را بار نتوانم داد جز به دوستی و عشق کس در دلم نپاید جز او که باید...

حرف ربط: عشق همین باید و نبایدهاست،البته به نظر من!

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 8:27  توسط mo3n  | 

من یه دیوونم!

پست آخر که "داستانی با خدا" بود حذف شد.ازش خوشم نیومد.

اینم یه بیماری روانیه. نیست؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اسفند 1388ساعت 15:17  توسط mo3n  |